زنگ زده اداره

گوشیو که برداشتم

میگه همسر شهید ....

فامیل همسرمو میگه

میگم بفرمایید خودمم

میخندم

اونم می خنده

بعدم بهش میگم الان نمیتونم صحبت کنم ارباب رجوع دارم بعدا زنگ بزن

حرفای داداش کوچیکه هس که از همه مسر تره برا رفتن به کربلا

قراره همه مردای خونواده برن کربلا، برا اربعین ِآقا امام حسین «علیه السلام»

پارسال بابایی و داداش بزرگه رفتن

امسال اما بابایی اولش قرار نبود برن به خاطر پا درد شدیدشون  ولی وقتی دید شاید از قافله عقب بمونه  

تردیدشوگذاشت کنار و راهی شد پشت بندشم همسری وداداش کوچیکه

داداش بزرگه وداداش وسطی هم قراره برن ولی چون یه کم دیر جنبیدن جدا از همدیگه میرن

البته پسر خاله سوم دبیرستانیمم باهاشون میره

خلاصه که کل خونواده داره بی مرد شده

ما میمونیم یه مشت بچه مچه که همگی قراره یه جا جمع بشیم  

چون زن داداشمم که اصفهانه می خواد بیاد اینجا پیشمون

باز دوباره داداش کوچیکه زنگ زده اداره می خواد ازم آدرس بپرسه که کجا بره کیسه خوابو کوله واینا بخره

احوال خانومشو که می پرسم میگه داره تدارک میبینه برام ، حلوا بپزه

مث اینکه داداشی ما خیلی شوق وذوق داره برا شهید شدن

راست میره چپ میره هی  سر به سرمون میذاره  

تازه به خودش تنهام راضی نی، می خواد همگیشون شهید شن

واسه همین به من میگه همسر شهید....   

اولش یه کم می ترسیدم همسری بره  ولی بعدش  خجالت کشیدم و پشیمون شدم

به جاش همسری بهم قول داده سال دیگه منوهم با خودش ببره ان شاالله

دعا میکنم برا همه زائرین کربلا وامام حسین که سالم برن وبرگردن

خود آقا هم مطمئناً هوای زائراشونو  دارن

خوش به سعادت اوناییکه دارن میرن پابوس آقا  امام حسین «علیه السلام» 

تازه

محسنمم که با شمشیر پلاستیکیش می خواد سر همه داعشیهارو از دم تیغ بگذرونه

دیگه  که  نباس  ترس داشته باشم

خدا لعنت کنه همه دشمنای اسلامو ومسلمینو مخصوصاً این داعشیای  لعنتیو  

 بلند بگو آمین

+ تاريخ سه شنبه 1393/09/11ساعت 12:3 نويسنده هاچ زنبور عسل |

 الان نزدیک 12 ساعته که از مادر شدن من میگذره (دیشب ساعت حدود 9:15)هر چند دوست نداشتم بچم آذرماهی بشه(به دلایل شخصی)ولی خب همه چی که به دوست داشتن من نیست خواست ومصلحت خدا تو همین امر قرار گرفته بود وکاری هم از دست من بر نمیومد البته بگما اگه وروجک من یه کم می جنبید به جای اینکه اول آذرتاریخ تولدش باشه  می شد سی ام آبان ماه که خب نشد دیگه دوازده ساعته که از مادر شدن من میگذره ومن هنوز بیمارستانم دلم می خواد برم خونمون ولی دکتر گفته باید یه روز دیگه هم بمونم بعد مرخصم کنه هنوز همسری نیومده برا دیدن بچه ومن چه قدر دلم می خواد زودتر وقت ملاقات شه تا بابای بچمو ببینم (از دیشب که باهم خداحافظی کردیم دیگه هم دیگه رو ندیدیم)

مامانم اینا(مامانی وخواهر بزرگه)امروز صبح رسیدن، تمام دیشبو مامان تو اتوبوس گریه میکرده چون فکر میکرد من تا یه هفته دیگه هم زایمان نمیکنم واز اینکه با تاخیر رسیده ناراحته ولی خدارو شکرتا مامان اینا برسن  خدای مهربون حسابی هوامو داشت به غیر از من دو تا خانم دیگه هم تو اتاق هستن بچه من به خلاف بچه های اون دو تا که تا صبح گریه کردن آروم خوابید ومامانشو اصن اذیت نکردقراره تا یه ساعت دیگه  دکتر کودکان هم بیاد بچه ها رو چک کنه ،به نظرم بچم  یه کم زشته البته از یه کم بیشتر ولی خب من چون مادرشم قربون دست وپای بلوریشم میرم  

الان مامان اومد بچمو ببره واکسن بزنه تا مامان برگرده منم یه کم بخوابم......

.

.

.

وامروز دقیقا پنج سال از اون خواب شیرین میگذره  ومحسن چن ساعتیه که  وارد ششمین سال زندگیش شدهحالا دیگه گل پسر من مردی شده واسه خودش ودیگه مث روز اولش زشت نیست مردی که این روزها خیلی هوای مامانشو داره ،مردی که تا می بینه من تو آشپزخونه دست تنهام صدای باباش میکنه که (بابایی پاشو برو کمک مامان تنهاس خسته میشه) مردی که وقتایی که باباش نیس بهم این اطمینانو میده که نگران نباش من پیشت هستم تا بابا برگرده من خودم مراقبتم مردی که دیگه مرد شده واسه خودش 

اون اولا که محسن اومده بود احساس میکردم یه کمی جامو تنگ کرده تو دل همسری ، احساس میکردم مث  قبل ترها که بهم توجه میکرد نمیکنه وبیشتر حواسش به محسنه یه جورایی محسن شده بود هووی من ولی کم کم وبه مرور البته ، دیدم نه تنها جامو تنگ نکرده بلکه جای بیشتری هم واشده برا منقربون گل پسرم بشم  که اینقدر برکت داد به زندگیمون  

پسرم تولدت مبارک

+ تاريخ یکشنبه 1393/09/02ساعت 9:18 نويسنده هاچ زنبور عسل |


ادامه مطلبم
+ تاريخ دوشنبه 1393/07/07ساعت 10:5 نويسنده هاچ زنبور عسل |


ادامه مطلبم
+ تاريخ دوشنبه 1393/06/31ساعت 9:41 نويسنده هاچ زنبور عسل |


ادامه مطلبم
+ تاريخ یکشنبه 1393/06/23ساعت 10:35 نويسنده هاچ زنبور عسل |