اول از همه داد رییسم در اومد

روزی نبود که بهم تذکر نده

بعد مامانمم بهش اضافه شد

بعد کم کم دیگرون هم گه گداری سرم غر میزدند

هر چند اولش خودمم خیلی سختم بود ولی کم کم بهش عادت کردم

تو این بین تنها کسی که هنوز چیزی نگفته بهم همسرمه

نداشتن تلفن همراه رو میگم

از ۲۷ بهمن ۹۲که تلفنم خراب شد وبه کما رفت

دیگه گوشی ندارم

کج دار ومریض باسیم کارتی که تو تبلتم بود سر میکردم (حالا فک کنین هنزفری هم نداشته باشی ومجبور باشی با اون تبلت گندهه جواب بدی)

که اونم به درخواست برادرم که بهش احتیاج داشت به ایشون سپرده شد

الان دیگه همون برادرمم از دستم شاکیه که چرا حداقل یه گوشی ساده نمی خرم

خودمم نمیدونم

تازه به نداشتن گوشی وهر وسیله ای ازاین دست عادت کردم

شاید دوست ندارم خرق عادت کنم

هرچند خودمم اون اوایل خیلی اذیت بودم

ولی الان انگار فقط منم که راحتم وبقیه اذیتن

برادرم تماس گرفته بود اداره ،بیاد دنبالم

ومن فقط یه دقیقه زودتر زده بودم از اداره بیرون،

یا اون یکی که اومده بود یه جایی دنبالم

وکلی چرخیده بود تا من بالاخره یه کارت تلفن گیر آوردم وبهش گفتم بیا سر قرار

همکارم میگفت می خواییم تو جشن عاطفه ها برات گوشی بخریم

یا اون یکی میگفت می خواییم یه گلریزون برات راه بندازیم

داداش کوچیکه که می گفت جون من یا تلفن منو وردار برا خودت ،یا همین یکی دوروزه خودم یه گوشی

میخرم برات

هنوزم معلوم نی تا کی گوشی ندارم

ولی کلا به این وضع موجود عادت کردم

شماهام میتونین امتحان کنین

مطمئن باشین زندگی  میگذره 

به همین سادگی به همین خوشمزگی

حالا تو این زمونه ای که خیلیا معتاد به گوشی وتلفنای همراشون شدن

به واسطه نرم افزارای جورواجوری که رو گوشی ها ریخته  شده

من وپسرم بیشتر از قبل با همیم

تو سرو کله هم میزنیم

ویکی از تفریحات محسنم اینه که بیاد سر به سر من بذاره تا من بیوفتم دنبالش واونم فرار کنه

واگه میشد تلویزیونم حذف بشه از زندگی دیگه حرف نداشت

 

 

+ تاريخ یکشنبه 1393/06/23ساعت 10:35 نويسنده هاچ زنبور عسل |